پارت صد و هفتاد و پنجم :

برسام همان‌طور به او خیره مانده بود. حتی پلک هم نزد.
او... ثامر ولی‌زاده بود؟
پدرش؟
همان مردی که چند ماه پیش، گمان می‌کرد به دست برادرش کشته شده است؟
نه...
امکان نداشت.
ثامر به زحمت پای برهنه‌اش را روی زمین کشید و یک قدم جلو آمد.
لب‌های کبود و خونینش لرزید.
-تو...
نفسش به سختی بالا آمد.
-تو... برسامی؟ برسامِ من؟
برسام همان‌جا خشکش زد.
مغزش آنچه را چشمانش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان بازگشت گلوله شخصیت کیوان کیوان
تصویر شخصیت ثامر ولی زاده در رمان بازگشت گلوله ثامر ولی زاده
تصویر شخصیت های رز و برسام در رمان بازگشت گلوله برسام و رز
تصویر شخصیت خاج در رمان بازگشت گلوله خاج
تصویر شخصیت بردیا و برسام در رمان بازگشت گلوله بردیا و برسام
تصویر شخصیت بردیا در رمان بازگشت گلوله بردیا
تصویر شخصیت برسام در رمان بازگشت گلوله برسام
تصویر شخصیت رز در رمان بازگشت گلوله رز
تصویر شخصیت دلارا در رمان بازگشت گلوله دلارا
تصویر شخصیت کاور دیگری از رمان در رمان بازگشت گلوله کاور دیگری از رمان
آخرین نظرات ارسال شده
  • کیمیا

    0

    من دیگه دارم نمیتونمم یکی دوتا سکته ریز زدم تا الان😁🥹🥹هر پارتی که خوندم گفتم او خوداا😅پارت آخری گفتم یا ابلفض🤣

    ۱ هفته پیش
  • نفس

    1

    خیلی ممنون بابت پارت هدیه عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزمی💛

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    1

    برسام بر و بغل بابات دیگه مگه نمیخواستی ببینیش 😔😔🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛

    ۳ ماه پیش
  • ملینا

    0

    دمت گرم دلمو شاد کردی

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروشکر💛

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛💛

    ۳ ماه پیش
  • rey☆♡

    0

    عالی بود خیلی خوبهههههههه

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛💛

    ۳ ماه پیش
  • پریسا

    0

    خداروشکر بالاخره همو دیدن 🥺😭 ممنون بابت پارت هدیه ❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروووشکر🥺💛 خوش بشینه به نگاهتون

    ۳ ماه پیش
  • اا

    0

    عالیییییییییی

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروشکر💛

    ۳ ماه پیش
  • Hananeh

    2

    وای فقط واکنش برسام 🥲💔 دلارا ی بیچاره میگه من با چشمای خودم دیدم...💔 برسام بالاخره تونستی بعد این همه سال همه ی اعضای خانواده ات رو ببینی❤️ 🩹 اول مادرتو بعد داداشت ، خواهرت و الان هم پدرت....

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا😭🥺 بالاخره به خانواده‌اش رسید💛

    ۳ ماه پیش
  • Hananeh

    3

    فقط نگرانی ثامر برای بردیا 😭💔

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    هم ثامر و هم برساممم خیلی نگرانش شدننن😭😭💛💛

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    وایییی واییییی چه هیجانی😍😍

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون💛😍

    ۳ ماه پیش
  • سایه

    1

    واای چه صحنه عالی و نفس گیری

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛💛

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    0

    واییییی خدایااااا😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛

    ۳ ماه پیش
  • ستایش

    0

    عالی بود مثل همیشه خسته نباشی عزیز دلم

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🧡🧡🧡

    ۳ ماه پیش
  • Moon

    0

    تو بدترین شرایط خودشون هم پدر و پسرا میخوان پشت هم باشن حتی اگه خودشون آسیب ببینن

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا🧡👌🏻

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️